|
|
|
ملاقات کننده:
|
|
|
|
 | | |
|
|
|
|
| اگر ما بوديم چه مي كرديم؟؟؟؟؟؟؟؟(به پيشنهاد يك نفر از بازديد كنندگان) |
|
يكي از آرزوهاي اون روز يكي از بچه ها اين بود كه كاشكي جزو گروه تفحص شهدا باشه و بتونه يه جورايي اون احساس عجيبي كه اونو به شهدا نزديكتر مي كرد را تقويت كنه ويا شايد هم بتونه چشمان منتظر و اشكبار مادر و پدر و فرزند و خواهر و برادر يه شهيد بزرگوار رو روشن كنه هميشه فكر و ذكرش اين بود هي پيش خودش مي گفت تنها فرصتي كه پيش بياد خودم رو به مناطق جنگي مي رسونم و اينقدر جستجو مي كنم تا بتونم اون چيزي كه سالها بدنبالش بودم رو پيدا كنم نمي دونم چه حسي داشت ولي هر چي بود يه حس عجيب و خوشايندي بود كه بعضي وقتها كه حتي اسمي از شهدا نيز مي شنيد اشك در چشمانش حلقه مي زد و عشقش شده بود مزار شهدا يادمه يه بار تعريف مي كرد تو تهران شهر ري زماني كه چند تا از شهداي گمنام رو آورده بودند تو يكي از مساجد اونجا مي گفت آنقدر گريه كردم و ازشون خواستم اون چيزهايي كه هميشه مد نظرم بود و در همون حالت احساس سبكي و طراوت روحي خاصي بهم دست داده بود كه تا بحال هيجا حس نكرده بودم و اصلا دلم نمي خواست سرم رو از روي تابوت معطر اون عزيزان بر دارم مي گفت تا سرم رو بالا آوردم ديدم چند تا عكاس از بس كه عكس گرفته بودند و گريه كرده بودند تا حال منو اين جوري ديده بودند فقط بدنبال اين بودند كه ببينند اين كيه كه نيم ساعته فقط گريه مي كنه و سر از روي تابوت شهداي گمنام بر نمي داره زماني كه شروع به گريه كرده بود همه ايستاده بودند و عزاداري مي كردند و زماني كه سر را بالا گرفت همه نشسته بودند و مشغول دعاي كميل بودند اين كار هميشگيش بود مي گفت تو اصفهان و يا تو تهران هر چند مدت يه بار مي رفتم گلزار شهدا و هنگامي كه تعريف مي كرد يه احساس قشنگي داشت و چهر ه اش يه حالتي مي گرفت كه من به اين احوالاتش حسرت مي خوردم مي گفت هنگامي كه تو گلزار شهدا قدم مي زنم فكر مي كنم و احساس مي كنم كه كنارم هستند و با من نجوا مي كنند و مي گفت تو گلزار شهداي تهران يه جايي هست بنام خانه شهيد كه اكثر عملياتهاي زمان جنگ را چه از دريچه دوربين هاي عراقي ها و چه از دريچه دوربين ايراني ها به نمايش مي گزارند و مي گفت ...(دنباله در اولين فرصت)
|
|
|
نسخه چاپي
تاريخ ارسال: 1390/11/17 - 4:26:19
|
|
|
|
|
|
|
|
|