|
|
|
ملاقات کننده:
|
|
|
|
 | | |
|
|
|
|
خداحافظ تا ملكوت
|
|
خداحافظ تا ملكوت در بیمارستان بغداد بودیم چند نفر اسیرو زخمی در یك اتاق، مثل زندان. ساعت 12 شب فرهاد محمدی شروع كرد به خداحافظی و حلالیت ازما. فكر كردیم می خواهند او را صبح زود ببرند اتاق عمل. حالش از همه ما وخیم تربود. وقتی خداحافظی هاش رو كرد، پاهای خودش را داد طرف قبله و خوابید. به همین سادگی رفت اما به ملكوت.
چند تا شهید توی اردوگاه بودند از آنهایی كه توی اسارت شهید شدند. رفتیم مرتبشان كنیم بگذاریمشان یك گوشه. زیر بغل یكی شان را گرفتم كه بلندش كنم، دیدم روی دستش یك چیزی نوشته. دستش را آوردم بالا. نوشته بود "مادر از تشنگی مُردم".
آب اسایشگاه را قطع كردند. آب را جیره بندی كردیم. كل آبمان توی یك سطل بود. به هر نفر پنج تا قاشق می رسید. سهم آنروز را خوردیم و خوابیدیم. بیدار بودم خودم را زده بودم به خواب. یكی بلند شد برود آب بخورد. به خودم گفتم "بی خیال شتر دیدی ندیدی. شاید طفلكی خیلی تشنه اش شده." تا دم سطل هم رفت، نخورد، برگشت توی جاش خوابید.
|
|
|
نسخه چاپي
تاريخ ارسال: 1390/11/17 - 4:12:16
|
|
|
|
|
|
|
|
|