|
|
|
ملاقات کننده:
|
|
|
|
 | | |
|
|
|
|
| نخلستان خورهمچنان در آتش مي سوزد |
|
از دیروز تا بحال آتش در نخلستان خور جا خوش کرده است و همزمان در چندین نقطه شعله های آتش سر به آسمان دارند و نیروهای امداد سر در گم و خسته از ٢٤ ساعت تلاش بی وقفه و آماده باش بودن و هنوز نخلستان خور در آتش مي سوزد و.......ونخلها حرارت آتش را بي هيچ قيد و شرطي پذيرا مي شوند و قلبهايشان به خاكستري سياه رنگ مابينبودن يا نبودن تبديل مي شود و آتش نشانان و جوانان و مسئولين همچنان در تلاطم تا شايد اندكي از اندوه نخلها بكاهند ولي انگار هيچكس نميتواند كاري كند حيف و صد حيف سوختنش را مي بيني ،می بینند و تو گریه می کنی و خیلی ها خندانند و کشاورز دلش می لرزد و تنها سلاحش کوزه ای از آب و بیل بدوش با زنبیلی پر از خاطرات خوب نخلستان و دولنده ای لبریز از خیال دانه های سبز و زرد و سیاه خرما هنگام مرداد و شهریور و اوست که از این پس هر روز خواهد گریست شبها با چشمانی پر از اشک سر بر بالین خواهد نهاد و صبحها با دلهره آغازی سرد و بیروح چشمهایش را خواهد گشود و اما آیا کسی می دانست و از دلش خبر دارد آن درختی که سالیان سال پدر و مادرش ،پدر بزرگ و مادربزرگش روزهای شیرین با هم بودن را زیر سایبانش تجربه کرده بودند تنها با یک جرقه دود شد و دیگر نیست .به کدامین امید پای بر خاطرات سوخته و خاکستر شده بگذارد خاکستری که ذره ذره اش با پوست و خون و گوشتش آمیخته است و با هر قدمی دنیایی از غم واندوه بر سرش فرو می ریزد خدایا بارالها چه خوب می دانم و می فهمم لذت دیدن نخل سر برافراشته ای را که پدرم سالهای سال نوازشش می کرد و اواخر تابستان در منزل چشم براهش تا دانه ای از خرمای نارس را از زنبیلش با هزار عشق در دستانمان می گذاشت و گرمی انگشتان پینه بسته اش را با چروکهای انباشته بالای پیشانی اش پیوند می زد و قطرات عرق از انتهای دستانش روی هم می غلطیدند و شادمان بسوی زمین می پریدند و پس از آن لبخندی عمیق و دوست داشتنی در چهره خسته پدر اندوه را از تنم به بیرون پرتاب میکرد و انگار اینقدر سبک می شدم که بسمت آسمان اوج می گرفتم آری یادم هست آنروزها نخلها سبز بود و آتش جرات ورود بدنیای نخلستان را بدون اجازه نداشت آنروزها پدرم بود . حضورش حتی با قد خمیده شده از جفای روزگار چه ابهتی داشت.. آن روزهای خوب گذشت پدرم رفت و زیر خروارها خاک با دنیایی از خاطرات خوب مدفون گشت . و جهت مرور خاطراتش شاید روزی یکبار پا به پای نخلها قدم بر می داشتم و وقتی خنکی نسیم از لابلای شاخ و برگهای نخلهایی که با همت او سر برافراشته بودند بر صورتم می نشست عطر وجودش را چه خوب حس می کردم روزها پی در پی و از پس هم می گذشت و کوله بار انباشته از خاطرات خوب حضور در نخلستان که سنگینی اش بر غرور و افتخار م می افزود را با بدوش می کشیدم برف بارید و خیال ماندن کرد ٥٠ روز یخبندان شد نخلها زنده زنده مردند نوای سبز نخلستان به خشکی و خست صدای برگهای خشکیده مبدل گشت آتش جرات یافت و بارها و بارها دل نخلستانهای منطقه را آزرد و اکنون نخلستان بسیار زیبای خور را در هم می نوردد آری چقدر از این پسر و پدرها با سوختن نخلستان رویاهایشان بر باد رفت و می رود ؟؟ آیا کسی می داند؟ آیا کسی ارزشش را می تواند محاسبه کند؟؟ آیا هنگامی که نخل می سوزد سوختنش خنده دار است؟؟ امروز بر بالین نخلهای سوخته نخلستان خور حاضر شدم تا عکس تهیه کنم اشک در چشمانم حلقه زد بی اختیار هوس گریه های بی امان به سرم زد کمی تامل کردم کنارم بودند بغضش در دلم ماند عکس می گرفتم و دلم می سوخت بناگاه از دور دودی سیاه هویدا شد بسمتش رفتم شعله ها سر بر آسمان می کشیدند نخلها نمی توانستند فرار کنند دست التماسشان بسویم دراز شده بود تنها گریستم و گریستم حتی سطلی از آب در دستانم نبود تا جگر تشنه یک نخل را اندکی خنک کنم . گرمای سوختنش را با فریادهای کمک کمک دیگر نخلها با تمام وجودم حس میکردم صدای سوختن تمامی خاطرات خوب نخلستان لرزه بر اندامم انداخت نتوانستم طاقت بیاورم هنگامی که دیدم گل افتابگردانی را که سر برآسمان خیال گذارده بود و جوی آبی که از کنارش میگذشت فارغ از غم و اندوه مردن نخلهای بلند!!!!!!!! هر کس به طرفی می دوید و ماشین های آتش نشانی که در پی یافتن راهی جهت دسترسی به نخلهای استوار چندین مرحل اطفای حریق با انواع و اقسام وسایل و ماشین آلات ، چند دستگاه لودر... تراکتور و............خستگی مفرط فکری و ذهنی افراد درگیر این ماجرا از مسئولین محترم گرفته تا جوانانی که دلسوزانه بکمک مامورین آتش نشانی شتافته بودند که انشاالله خدا وند در گرفتاریهای زندگی به یاریشان بشتابد و قطعا بی پاسخ نیست نجات دادن جان یک نفر نخل خدا به خیر بگذراند نويسنده و خبرنگار ملتمس دعاي خير:حسني hasani_barat@yahoo.com
|
|
|
نسخه چاپي
تاريخ ارسال: 1390/11/22 - 0:14:22
|
|
|
|
|
|
|
|
|