|
|
|
ملاقات کننده:
|
|
|
|
 | | |
|
|
|
|
| سه شنبه توفان شن مهرجانيها را كلافه كرد... |
|
"خاطره واقعي" سه شنبه عصر از شهر خور كه بسمت مهرجان حركت كردم هوا غبار مانند بود و احتمال وزش بادهايي كه طعم دانه هاي ريز شن را زير دندانها مي آورد بود حدود ١٥ كيلومتر كه آمدم بعد از حوض انبار پنبه كم كم متوجه نقش بستن قطره هاي باران روي شيشه وسيله نقليه شدم يك لحظه تو ذهنم اومد كه خدا كنه بارون بباره و من برم زير بارون تا هر چي بار منفي تو ذهنم و هر چي خستگي تو بدنم هست با ماندن زير بارون از بين بره.تو همين افكار بودم كه پايم را روي پدال ترمز فشار دادم و پياده شدم حدود ٣٠٠ متري سمت چپم تپه اي برنگ سياه بود كه بعلت تك بودن و متمايز بودن از بقيه تپه ها (١٥٠ متر ارتفاع) هميشه توجهم را بخود جلب مي كرد دانه هاي باران گر چه كم بود ولي هر كدامش وقتي بروي لباسم مي نشست دايره اي به قطر ٣ الي ٤ سانتيمتر را نمدار مي كرد حدود ٢٠٠ متر از جاده دور شده بودم كه ابرهاي آسمان بيابان تشنه را به رگبار دانه هاي درشت باران بستند و در مدت ٢ الي ٣ دقيقه كاملا از آب خيس خيس شده بودم و از موهايم مانند آبشار آب مي چكيد نزديك تپه رسيده بودم واي خداي من عجب احساس قشنگي تا بحال هرگز اينگونه تجربه نكرده بودم ( باران را خيلي دوست دارم و هميشه هنگام بارندگي حضور فعالي زير قطره هاي باران دارم ) رعد و برق بيداد مي كرد صداي ناله هاي ابر آنقدر ترسناك شده بود كه علاوه بر اينكه با هر بار رعد و برق محيط اطرافم كاملا روشن مي شد زير پايم نيز زلزله اي به بلندي ٤ ريشتر را تجربه مي كردم حدود ٥٠ متري بالاي تپه رفته بودم كه جهت جلوگيري از برخورد صاعقه از بالا رفتن منصرف شدم و بسمت وسيله نقليه حركت كردم تمامي اين اتفاقات بصورت يك رويا در حال اجرا بود و من مات و مبهوت مانده بودم شروع كردم به فرياد زدن و گاهي هم خدا را شكر مي كردم بخودم كه اومدم ديدم سر تا پام خيس خيس شده بگونه اي كه حتي تو كفشهام هم لبريز آب شده بود ..واي عجب باروني تو تصورم نمي گنجيد كمي سردم شده بود جالب بود چند دقيقه قبلش كه از خور حركت كرده بودم از گرماي بسيار زياد درون وسيله نقليه مدل ٢٠٠٨ ميلادي ام (پيكان مدل ١٣٥٣)كه داراي كولر مخصوصي نيز هست و هنگام تابستان باد خيلي گرم و هنگام زمستان باد بسيار سرد و دلپذيري را بدرون ماشين هدايت مي كند در عذاب بودم .شروع كردم بدويدن بسمت ماشين حالا ديگه زمين هم حالت چسبندگي بخود گرفته بود و قطره هاي باران مجال باز كردن پلك هايم را هم نمي داد و گاهي با بوته ها برخورد مي كردم كه يكبار اگر خودم رو كنترل نكرده بودم حتي صورتم نيز از گلهاي بيابان نقاشي مي شد . قطرات باران و هواي سرد خيلي استادانه باعث تخليه بارهاي رواني منفي ذهنم شده بود و انگار كه داشتم در آسمان پرواز مي كردم نزديك ماشين رسيدم در رو كه باز كردم تازه متوجه شدم دوربينم داخل جيب شلوارم بوده و تلفن همراهم داخل جيب پيراهنم هر دو را كه بيرون آوردم لايه اي از آب رويش را فرا گرفته بود و جالبتر اينكه تلفن همراه بدبختم در حال اجراي موسيقي بود و هدفون آن هم درون گوشهايم نواي زيباي آغاسي رو زمزمه مي كرد-با همه لحن خوش آوايي ام در به در گوشه تنهايي ام و.......اينقدر حواسم به باران و زيبايي بيابان تشنه رفته بود كه حتي نواي موسيقي درون گوشم را نيز توجهي نكرده بودم . پشت فرمان نشستم و استارت و حركت آهسته بسمت مهرجان و مصرف كردن تمامي برگهاي يك بسته دستمال كاغذي جهت خشكاندن قطره هاي باراني كه به جهت شنيدن نواي دلپذير آغاسي بسمت تلفن همراهم هجوم آورده بودند .سرمست از اينكه يكبار به آرزويم رسيده بودم و شاد شاد بودم ٥ كيلومتر كه رفتم متوجه شدم ديگر قطره هاي باران همراهي ام نمي كنند و كم كم با شيشه ماشين خداحافظي كردند و يكباره خورشيد خانم مهربون با اون اشعه هاي سوزاننده اش هويدا شد ١٠ كيلومتري مهرجان رسيده بودم ديدم بالاي مهرجان را غباري تيره فرا گرفته است پيش خودم گفتم واي عجب روز قشنگي حتي وقتي به خونه هم برسم مي تونم با دونه هاي بارون دست و پنجه نرم كنم تو همين حال و هوا بودم كه كم كمك به غبار نزديك شدم و يكباره ديدم چشمانم توانايي تشخيص بيست متر جلوتر از ماشين را بعلت ذره هاي محترم شن ندارند عجب توفان وحشتناكي از ٥ كيلومتري مهرجان تا جلوي درب خونه مون فقط خاك خوردم و شيشه هاي ماشين مدل بالايم نيز كه هشتاد هزار روزنه داشت مانند يك فيلتر عمل مي كرد و دانه هاي شن را بصورت دانه بندي درون ماشين تحويل مي داد تو همين افكار بودم كه وقتي خواستم جلوي خونه از ماشين پياده بشم يك لحظه متوجه شدم كه اي واي تلفن همراهم ؟؟؟ لايه بسيار زيبايي از دانه هاي شن را روي خود پهن كرده است و با نمي كه داشت دانه هاي ريز شن آنچنان بهم چسبيده بودند كه انگار قصد جدا شدن ندارند دوربين تو دستم بود و گهگاهي باهاش عكس مي گرفتم از ماشين پياده شدم كليد كه به درب خونه انداختم نگاهم به لباسهايم افتاد ميخكوب شدم به تلفن همراهم خنديدم حالا بايد يكي مي اومد بمن مي خنديد مثل اينكه تو يه استخر با لباس بپري تو آب بعد بري رو يه تل خاك غلط بزني اينبار سر تا پايم از ريگ لبريز شده بود و خاكي رنگ خدا رو شكر گفتم و روبروي آينه تو ورودي خونه موهام رو برانداز كردم كنار هر شاخه مو صد شاخه از تيكه هاي ريز برگهاي بياباني خود نمايي مي كرد پيش خودم فكر كردم خدايا شكرت از اينكه با اون بارون اينقدر بارهاي مثبت رواني و ذهني تو وجودم زياد شده كه حتي دانه هاي ريز خاك نيز دوست دارند كه بهم نزديك بشوند حالا نمي دونم با كدوم احساسم خوش باشم با خيسي زير بارون يا با خاك يكسان شدن سراسر وجودم هر چي بود به اين نتيجه رسيدم اگر مدل ماشينم ١٣٥٣ نبود و شيشه هايش همه عايق بود و هيچگونه منفذي نداشت هرگز نمي توانستم لذت زير خاك رفتن بعد از خيسي بارون رو درك كنم خدايا شكرت... زندگي ما نيز همين گونه سرشار از روزهاي خوب با تجربيات شيرين و گاهي تلخ است كه هيچ كدامش بي حكمت نيست اينجا بود كه درس گرفتم و ديگه تصميم گرفتم به تمامي رخدادهاي زندگيم لبخند بزنم آهاي خوشبختي هر كجا باشي حسني بدنبالت نخواهد آمد اين تويي كه بايد التماس كنان بسمت حسني بيايي . زيرا با داشتن يه دوست بسيار مهربون كه توانايي هر كاري رو داره ديگه احتياجي به هيچ چيز و هيچ كسي ندارم . نويسنده -حسن شمسايي(حسني)hasani_barat@yahoo.com
|
|
|
نسخه چاپي
تاريخ ارسال: 1390/11/17 - 5:46:22
|
|
|
|
|
|
|
|
|