|
|
|
ملاقات کننده:
|
|
|
|
 | | |
|
|
|
|
| وصيت نامه و چند خاطره از شهيد سيد مجتبي علمدار |
|
« فرازهايي از وصيت نامهي مداح اهل بيت، جانبازِ شهيد حاج سيد مجتبي علمدار » .. به همه شما وصيت مي كنم، همه شمايي كه اين صفحه را مي خوانيد، قرآن را بيشتر بخوانيد، بيشتر بشناسيد، بيشتر عشق بورزيد، بيشتر معرفت به قرآن داشته باشيد، بيشتر دردهايتان را با قرآن درمان كنيد، سعي كنيد قرآن انيس و مونستان باشد، نه زينت دكورها و طاقچه هاي منزلتان. شيعه ها! مسلمونا! حزب اللهي ها! بسيجي ها! و.. نگذاريد تاريخ مظلوميت شيعه تكرار شود. بر همه واجب است مطيع محض فرمايشات مقام معظم رهبري كه همان ولايت فقيه مي باشد، باشند. چون دشمنان اسلام كمر همت بستند تا ولايت فقيه را از ما بگيرند شما همت كنيد، متعهد و يكدل باشيد تا كمر دشمنان بشكند و ولايت فقيه باقي بماند. . زماني كه زير تابوت مرا گرفتيد و به سوي آرامگاه مي بريد تا مي توانيد مهدي (عج) و فاطمه (س) را صدا بزنيد . تنها اميد من كه همان دستمال سبزي است كه هميشه در مجالس و محافل مذهبي همراه من بوده، به اشك چشم دوستانم متبرك شده است روي صورتم بگذاريد . ** چند خاطره از زبان دوستان نزديك سيد 1)شيوه خاصي هم در جذب جوانان داشت گاهي حتي خود من هم به سّيد مي گفتم: اينها كي هستند مي آوري هيأت؟ به يكي مي گويي بيا امشب تو ساقي باش. به يكي مي گويي اين پرچم را به ديوار بزن و .. ول كن بابا! مي گفت: نه ! كسي كه در اين راه اهل بيت(ع) هست كه مشكلي ندارد ، اما كسي كه در اين راه نيست ، اگر بيايد توي مجلس اهل بيت(ع) و يك گوشه بنشيند و شما به او بها ندهيد مي رود و ديگر هم بر نمي گردد اما وقتي او را تحويل بگيريد او را جذب اين راه كرده ايد. 2)برنامه هيات او اول با سه، چهار نفر شروع شد اما بعد رسيده بود به سيصد، چهارصد جوان عاشق اهل بيت(ع) كه همه اينها نتيجه تواضع، فروتني و اخلاص سيد بود. 3)يكبار يكي از بچه هاي هيأت آمد و به سيد گفت: تو مراسمها و روضه اهل بيت(ع) اصلاً گريه ام نمي گيرد و نمي توانم گريه كنم! سيد گفت: اينجا هم كه من خواندم گريه ات نگرفت؟! گفت: نه! سيد گفت: مشكل از من است! من چشمم آلوده است. من دهنم آلوده است كه تو گريه ات نمي گيرد! اين شخص با تعجب مي گفت: عجب حرفي! من به هر كس گفتم، گفت: تو مشكل داري برو مشكلت را حل كن،گريه ات مي گيرد!اما اين سيد مي گويد مشكل از من است! بعدها مي ديدم كه او جزء اولين گريه كنندگان مصائب ائمه اطهار بود.
4)دو تا برادر بودند كه به ظاهر هيأتي نبودند و به قول بعضي ها آن هيپي ..!! اين دو شيفته سيد شده بودند و به خاطر دوستي با سيد وارد هيأت شدند. يك روز مادر اينها شك مي كند كه چرا شبها دير به خانه مي آيند؟! يك شب دنبال آنها راه مي افتد، مي بيند پسرانش رفتند داخل يك زيرزمين! اين خانم هم پشت در مي نشيند و گوش مي دهد متوجه مي شود از زيرزمين صداي مداحي مي آيد. بعد از اتمام مراسم مادر متوجه مي شود فرزندانش مشغول نماز شده اند؛ با ديدن اين صحنه مادر هم تحت تاثير قرار مي گيرد و او هم به اين راه كشيده مي شود.
خود سيد بعدها تعريف كرد كه اين دو تا برادر يك شب آمدند گفتند: سيد! مادرمان مي خواهد شما را ببيند. رفتم ديدم خانمي است چادري؛ گفت: آقا سيد شما من را كه نماز نمي خواندم،نمازخوان كرديد! چادر به سر نمي كردم، چادري كرديد! ما هر چه داريم! از شما داريم. اين خانم بعدها تعريف كرد كه سيد به من گفت: من هر چه دارم از اين فرزندان شما دارم! اينها معلم اخلاق من هستند!
5)شبي در بين راه در خصوص مسايل مربوط به زندگي و معضلات جامعه و مسايل روز صحبت مي كرديم. در پايان وقتي همه ساكت شدند سيد مجتبي با خنده گفت: اي آقا سي سال عمر كه اين حرفها را ندارد!
و به مصداق همان حرفي كه سيد گفته بود، همگان ديديم كه سرانجام در سي امين بهار زندگي، سيد مجتبي جاودانه شد.
6)من كنار سيد نشسته بودم و سيد هم طبق معمول شال سبزش را روي سرش انداخته بود و با سوز و گداز خاصي مشغول خواندن زيارت عاشورا و مداحي بود. بعد از اتمام مراسم ناگهان شال سبزخود را بر گردن من گذاشت. با تعجب پرسيدم: اين چه كاري است؟ گفت: بگذار گردن تو باشد. بعد از لحظه اي ديدم جمعيت حاضر به سوي من آمدند و شروع كردند به بوسيدن و التماس دعا گفتن. با صداي بلند گفتم: اشتباه گرفته ايد، مداح ايشان است. امّا سيّد كمي آنطرف تر ايستاده بود و با لبخند به من نگاه مي كرد.
7)شبي كه حال سيد بسيار وخيم و تنفس او بسيار تند و مشكل شده بود، او را به اتاقي كه دستگاه تنفس مصنوعي بود برديم در حاليكه تنفس بسيار سريعي داشت و تشنه هوا بود. پزشك دستور داد كه داروي بيهوشي به او تزريق شود تا لوله جهت تنفس گذاشته شود و من آخرين جمله اي كه از سيد شنيدم و بعد از آن تا زمان شهادت بيهوش بود، اين بود: يا عمه سادات! يا زينب كبري!
*** نامه دختر شهيد علمدار به پدر شهيدش بابا مجتبي سلام
اميدوارم حالت خوب باشد. حال من خوب است، خوب خوب. يادش بخير! آن روزها كه مهد كودك بودم و موقع ظهر به دنبالم مي آمدي.هميشه خبر آمدنت را خانم مربي ام به من مي رساند: سيده زهرا علمدار! بيا بابات آمده دنبالت. و تو در كنار راه پله مهد كودك مي نشستي و لحظه اي بعد من در آغوشت بودم. اول مقنعه سفيدم را به تو مي دادم و با حوصله اي بياد ماندني آن را بر سرم مي گذاشتي و بعد بند كفشهايم را مي بستي و در آخر، دست در دستان هم بسوي خانه مي آمديم و با مامان سر سفره ناهار مي نشستيم و چه بامزه بود.
راستي بابا چقدر خوب است نامه نوشتن برايت و بعد از آن با صداي بلند، رو به روي عكس تو ايستادن و خواندن؛ انگار آدم سبك مي شود. مادر مي گويد: بابا خيلي مهربان بود،اما خدا از او مهربانتر است و من مي خواهم بعد از اين نامه اي براي خدا بنويسم و به او بگويم كه مي خواهم تا آخر آخر با او دوست باشم و اصلاً باهاش قهر نكنم. اگر موفق شوم به همه بچه ها خواهم گفت كه با خدا دوست باشند و فقط با او درد دل كنند.
ان شا ا.. ، خدانگهدار– دخترت سيده زهرا
*** پاي درس سيد آدم بايد توجه كند. فردا اين زبان گواهي مي دهد. حيف نيست اين زباني كه مي تواند شهادت بدهد كه اينها ده شب فاطميه نشستند و گفتند: يا زهرا ، يا حسين (ع) آن وقت گواهي بدهد كه مثلاً ما شنيديم فلان جا لهو و لعب گفت، بيهوده گفت، آلوده كرد، ناسزا گفت، به مادرش درشتي كرد.
... احتياط كن! تو ذهنت باشد كه يكي دارد مرا مي بيند، يك آقايي دارد مرا مي بيند، دست از پا خطا نكنم، مهدي فاطمه(س) خجالت بكشد. وقتي مي رود خدمت مادرش كه گزارش بدهد شرمنده شود و سرش را پايين بيندازد. بگويد: مادر! فلاني خلاف كرده، گناه كرده است. بد نيست ؟!!! فرداي قيامت جلوي حضرت زهرا(س) چه جوابي مي خواهيم بدهيم.
منبع:وبلاگ قافله شهدا
|
|
|
نسخه چاپي
تاريخ ارسال: 1390/11/17 - 6:40:38
|
|
|
|
|
|
|
|
|