|
|
|
ملاقات کننده:
|
|
|
|
 | | |
|
|
|
|
| شاگرد اولي هاي دبستان هفت تير مهرجان(تمامي مهرجانيها حتما بخوانند) |
|
شاگرد اولي هاي دبستان هفت تير مهرجان طي مراسمي به همت شوراي اسلامي و دهياري روستا جايزه گرفتند تعدادشون اندك بود و دلهاشون خيلي كوچيك ولي روحشون انگار خيلي بزرگ بود . يادش بخير اون روزها كه با هزار عشوه و ناز كودكانه مي اومديم تو اين دبستان و وقتي وارد مي شديم انگار كه همه چيز و همه جا در اختيار ماست آنقدر غرور داشتيم كه فقط به اوج مي انديشيديم تنها دغدغه امان روزها اوايل صبح تو خونه كنار پدر و مادر و خانواده اين بود كه كي بريم دبستان و وقتي دبستان بوديم دلمون برا خونه تنگ مي شد هي دوست داشتيم بريم خونه تو همين احساسات و با همين دلتنگيها بهترين دورانها را گذرونديم با كتابهامون چقدر انس داشتيم اول مهر كه كتاب مي خريديدم هر چند دقيقه يه بار اونو نگاه مي كرديم آروم ورق مي زديم حس خوبي مي گرفتيم لذت مي برديم . يادمه كتابهارو اون روزها كه منگنه نبود با ميخ سوراخ مي كرديم و با جوال دوز(سوزنهاي بزرگ)با نخ مي دوختيم و چقدر مواظب بوديم . جلد كتابهامون پاكت هاي سيماني پاره بود و چه جنس خوبي داشت و چه با احساس اونها رو جلد مي كرديم كيف هاي مدرسه امان يا يه تيكه بند كش بود كه دور تا دور كتابهامون مي انداختيم و يا كيسه هايي كه از پارچه برامون مي دوختند و دو تا دستگيره داشتند كه كتابهامون رو مي گذاشتيم تو اون كيف مخصوص (شبيه كيسه هاي برنجي امروزي) واي حال مي داد براي پرتاب تو هوا چه حس قشنگي داشتيم وقتي مي ديديم همه از اينها دارند كتابهامون رو تا حدود يكماه كه ورق مي زديم بوي مطبوعي داشتند. و گاهي بچه ها با خط كش زير مطالب مهم كتابها خط مي كشيدند زمستون وقتي بارون ميومد اوايل صبح رو يخهاي سطح كوچه سرسره بازي ميكرديم و گاهي آنچنان نقش بر زمين مي شديم و روي زانوهايمان وكف دستهايمان خراش بر مي داشت وچون هوا خيلي سرد بود كاملا بي حس مي شد و بعد از يك ساعتي تازه دردش شروع مي شد و گاهي شلوارهاي نويي كه شايد ماهها بانتظار مي نشستيم تا برامون بگيرند با اين شيطنتهامون از قسمت زانو سوراخ مي شد يكي تعريف مي كرد اون روزها لباس برا بچه هاشون دو سه سايز بزرگتر مي گرفتند تا چند سال بتونن از اون استفاده كنند اون بدبختها كه بايد سال اول پروپاچه لباسهاشون رو تا مي زدند و گاهي لباسهاشون تا روي زانوهاشون مي اومد و شلوارهاشون هنگام راه رفتن از كمرشون بعلت گشادي يهو پايين مي افتاد. اون روزها چي بود اين روزها چي هست .اون روزها سه ماه تعطيلي يادمه فقط يكي از بچه ها دوچرخه داشت و اون دوچرخه هم هر چيزي از اون از يه دوچرخه ديگه بود محل نشستنش رو با تيكه هاي پارچه كه رو هم مي پيچيديم در ستش مي كرديم نوبتي سوار مي شديم و پس از اون مي رفتيم سراغ رينگ دوچرخه هر كسي يكي بر مي داشت و با تكه چوبي كه درون شيار رينگ دوچرخه البته بدون لاستيك قرار مي داديم رو آسفالت با سرعت زياد دنبالش مي دويديم با آجرهاي تيكه شده سفال كه سوراخ سوراخ بود اتوبوس درست مي كرديم و روي جاده هاي خيالي اونو حركت مي داديم با ريگهاي لخته شده روي زمين اشكال هندسي درست مي كرديم (لنده)و اينها شده بود فقط و فقط تنها راه شكوفايي استعدادهاي ذهني نهفته امان ..... اون روزها برف هم مي باريد آري برف روي نخلها مي نشست روي بامها مي نشست روي شانه هاي ما هنگامي كه زير آسمان مي رفتيم مي نشست روي كتابهامون كه تو دستهاي بدون دستكش و يخ زده امان بود مي نشست روي زنبيل پر از احساس پدر بزرگها و مادربزرگهاي مهربان و گاهي روي چروكهاي بالاي صورت شان نيز مي نشست. روي تمامي خاطرات تلخ و شيرين زندگي امان مي نشست هنوز سردي و سبكي اون رو پيوند هاي محكم و استوار دوستي هامون خودنمايي مي كنه حالا ديگر نه برف مي بارد و نه از نشستن سبكي برف روي شانه ها خبري هست همه و همه خاطره بود. خاطره شد و شايد خاطره باقي بماند . ديگر صداي دوك ريسي مادر بزرگها كه چند تا چند تا سر كوچه ها مي نشستند خبري نيست ديگر از حركتهاي موزون نخ ريسي پدر بزرگها دوشادوش مادر بزرگها خبري نيست آري اون روزها ي خوش گذشت فارغ از اينكه روزي فرا خواهد رسيد كه شايد ديگر نه خانه اي باشد نه پدري باشد نه مادري نه پدر بزرگي و نه مادر بزرگي و نه گرماي دستهاي پينه بسته بابا كه با ديدن ما كه از مدرسه مي اومديم و نوازشمون مي كرد ونه آغوش گرم مادر .ونه از نگاه مهربون مادر بزرگها و پدر بزرگها كه تو خيابونها به تماشاي ما مينشستند نه هياهوي دانش آموزان هنگام ظهر كه تعطيل مي شدند و تو اين خيابون اصلي جايي براي سوزن انداختن نبود از كلاس اول ابتدايي تا چهارم دبيرستان يادمه زماني كه داداش براتعلي و حسين مدرسه مي رفتند من كلاس دوم ابتدايي بودم وقتي تعطيل مي شديم اونها هم تو خيابون بودند اينقدر خيابون از دانش آموز شلوغ مي شد كه گاهي مي ترسيديدم بين اونها حركت كنيم عجب رسميه رسم زمونه حتي در باورمان نمي گنجيد كه بهترينها و دوست داشتني ترين لحظات ديگر حتي براي چند لحظه هم تكرار نخواهند گشت روزي كه پامو گذاشتم تو دبستان هفت تير بغض گلويم رو آنچنان گرفته بود كه لحظه اي احساس كردم بزرگترين غم دنيا رو قلبم سنگيني مي كنه هر چي خواستم خودمو نگه دارم نتونستم اشك بالاخره پيروز شد و روي گونه هام شروع به غلطيدن كرد هر چي غم تو دلم بود رو شد دوست داشتم فرياد بزنم يادم اومد اون روزهايي كه اينقدر دوستي هامون باصفا و بي ريا بود كه حتي حاضر نبوديم يه لحظه هم لبخند از روي لبهاي همكلاسيهامون بره . يه تيكه نون خشكيده لاي كتاب كه هر روز صبح يكي از بچه هااز خونه كه مي اومد (از خونه نون تازه رو مي گذاشت لاي كتابش بعد از ٢ ساعت تا زنگ تفريح گاها مي خشكيد)با خودش مي آورد زنگ تفريح كه مي شد از بهترين غذاهاي دنيا هم خوشمزه تر بود و همه و همه شايد ١٠٠ متري دنبالش مي دويديم تا يه ذره بما نون بده واقعا چقدر اين كارهامون خنده دار بود يادم نمي ره اون روزها آرزومون اين بود كه كي دهه فجر مي شه تا سرود بخوانيم و نمايشنامه بازي كنيم واقعا چه حس و حالي شايد خيلي خنده دار باشه ولي واقعيتي است كه ما با اون بزرگ شديم حالا هم سرافكنده نيستيم همش دوست داشتيم كي سه ماه تعطيلي مياد اصلا به اين فكر نمي كرديم كه اين روزها رو زماني حسرتش رو خواهيم خورد بازيهامون تو سه ماه تعطيلي از هفت سنگ گرفته تا شره پو پو .اولاداد .وسطي. قلعه بازي. فوتبال تو اون زمين خاكي پشت مدرسه براي خودمون تيم داشتيم تيم محله بالا و تيم محله پايين چقدر غيرت داشتيم چهار تا سنگ صبور تير دروازه هامون بودند اينقدر بهشون لگد زديم كه نگو و نپرس ولي هيچ نگفتند و هنوز هم همونجا ساكت و خاموش بر جاي خود ماندگارند سر يه توپي كه از بالاي دروازه مي رفت تا ساعتها بحث مي كرديم كه گل بود يا نبود بعضي وقتها سر ظهر بازي رو شروع مي كرديم و تا دم غروب به هيچ چيز ديگري فكر نمي كرديم ولي هر چي بود وقتي كه سر كلاسها مي رفتيم فقط با هم دوست بوديم دوست واقعي .............. آري اين همون دبستاني هست كه سالياني پيش بچه هاي بسياري دوران خوش دبستان رو تو اون گذروندند و هم اكنون بر فراز قله هاي آرزوهاي خويش با سرافرازي تمام قدم مي زنند و بعضي از اونها حتي كوچه هاي خاكي ولي پاك خيال دوستي هاشون رو هم آنچنان آسفالتي كشيدند كه خاطرات اون روزها رو دوست ندارند حتي نفس بكشه و تعدادي نيز آنچنان از خاطرات ريز و درشت اون روزها از روي صداقت حرف زدند كه تو جرايد هم كشيده شده آري به هر كجاي ايران با هر منصب و مقامي و سطح تحصيلاتي كه باشيم و برسيم صداقت .معرفت .و دوستي بر و بچه هاي خاكي و همكلاسيهاي مهرجون .بياضه وگرمه نه پيدا مي شه و نه تكرار مي شه بياييد دوستان صاف و ساده قديمي را حتي اگر از لحاظ اجتماعي در مقام و حد ما نيستند مثل روزهاي قديم دوست بداريم آري احساس غروري اينگونه متعالي و پسنديده است و آري اينگونه بعضي ها زجر كشيدند و اكنون ....
(حسن شمسايي -مدير وب سايت- يكي از همون شاگردها ) (توضيح اينكه حهت ديدن تصاوير بيشتر به قسمت عكس وب سايت مراجعه فرماييد)
|
|
|
نسخه چاپي
تاريخ ارسال: 1390/11/21 - 23:23:58
|
|
|
|
|
|
|
|
|